مجموعه حیات وحش زندگی مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی
زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
کلامی از برجسته ترین مبلغ بهائی و محرم اسرار عبد البهاء  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1385

فضل الله صبحی مهتدی یکی از بانفوذترین مبلغان بهائی بود

 

 که در طی سالهای متمادی وطولانی در فرقه بهائی مشغول به

 

خدمت بوده ، اومسافرتهای زیادی رفته واز شخص عبدالبهاء تشویقنامه

 

 ها والواح زیادی دریافت نموده .

او کسی بود که در جوار عبدالبهاء به کتابت آنچه عبدالبهاء امر میکرد

 

مشغول بود ویکی از مورد اعتمادترین وبهترین یاران عبدالبهاءبه قول

 

خود او بوده است بهائیان او را کاتب وحی مینامیدند ودر نزد

 

 عموم

بهائیان بی اندازه ارج وقرب داشت وهمه به مقام ومنصب وی غبطه میخوردند .

 

او تمام مطالب محرمانه ای را که عبدالبهاء برای اشخاص میخواسته

 

بنویسداز زبان خود اومی شنیده مینوشته وعلاوه بر اینها به تمام خصوصیات

 

اخلاقی ومسائل شخصی عبدالبهاء آگاه شده وبه ضعفهای آشکاروپنهان

 

اووسایر اعضاءخانواده وی بالاخص شوقی افندی که بعد از عبدالبهاءزمام

 

امور را به دست گرفته وجانشین او شد اطلاع کامل یافت شوقی افندی نوه

 

 دختری عبدالبهاء که( استغفرالله )بهائیان اورا نیز همچون عبدالبهاءدر حد ائمه

 

 اطهار علیه السلام وبرتر وبالاتر میپندارند واورا معصوم ومصون از خطا میدانند

 

،اوکسی است که صبحی در باره اش مسائل غیر اخلاقی وزشتی بیان میکند

 

 که در مقدمه کتابش نیز به آن اشاره شده است .

 

برای صبحی از طرف عبد البهاء الواحی صادر شده که بد نیست قبل از مطالعه

 

 کتاب مروری بر آنها داشته باشیم .

صبحی در صفحه 224 کتابش که بعد از این مقدمه مفصلاً و مشروحاً کل

 

مطالب آن از دید خوانندگان خواهد گذشت نوشته است: و اما من در مقابل

 

 بیش از پیش بر راستی و درستی در کار و رعایت میل و خاطر او (( عبد البهاء ))

 

 افزودم و امور مرجوعه را چنان بخوبی انجام دادم که مکرر لسانن و قلباً اظهار

 

خوشنودی کرد .

 

از آنجمله در لوحی خطاب به ابوی این بنده کرده میگوید (( ای بنده بهاء سلیل جلیل

 به فوز عظیم رسید و به موهبت کبری نائل شد عاکف کوی دوست گشت و

مستفیظ از خوی او گردید در اینم انجمن حاظر گشت و به صوت حسن ترتیل

 آیات نمود هر شب جمع را مستغرق بحر منجات کرد و به آهنگ شور و شهناز

به راز و نیاز آورد.

شکر کن خدا را که چنین پسر روح پروری به تو داد و هم در لوح دیگر

 

 گوید (( جناب صبحی به خدمات مرجوعه مشغول و هذا من فضل ربنا

 

 الرحمن الرحیم )) و نیز در جای دیگر گوید (( جناب صبحی در حظور است و

 

 شب روز مشغول ، شکر کن خدا را به چنین موهبتی موفق شده است )) و

 

 نیز گوید جناب صبحی هر صبا صبوحی زند و به خدمت پردازد و در حق آن خاندان

 

 عون و عنایت طلبد .

 

و امثال این الواح در مدح صبحی از طرف عبد البهاء زیاد صادر شده است

 

 سوال این است بهائیان عبد البهاء را مصون از هر خطا میدانند و او را صاحب

 

 کرامات و الهامات غیبیه میشمارد آیا از خود نمیپرسند عبد البهاء چگونه کسی

 

 را که بعد از مدتی از آنها جدا شده و علیه آنها کتابها خواهد نوشت و افراد زیادی

 

 را با آثار ماندنی خویش هدایت خواهد نمود و ممکن است برای ادای مطلب و

 

 اثبات حقیقت سخنانش به مدارک و اسنادی متوسل شده و حیثیت خانوادگی

 

 و اجتماعی این مدعیان را بر باد دهد ؟!!!

 

آنچنان که او را مورد محبت قرار داده و به عنوان کاتب سایه به سایه میپذیرد .

 

 باید گفت عبد البهاء ملهم به الهامات غیبیه نبوده بلکه آنقدر از لحاظ

 

روانشناسی و انسانشناسی هم ضعیف بوده که نمیتوانسته او را با

 

 بسیاری از مسائل محرمانه درون تشکیلاتی و خانوادگی آگاهی نبخشد .

 

مطالبی که صبحی در کتابهایش آورده کاملاً بدون غرض شخصی و بسیار

 

خواندنی و جذاب است . بعد از مطالعة این کتاب سئوالات زیادی در ذهن هر

 

 خواننده ایجاد میشود . او که مبلغ بزرگ این فرقه بوده به گونه ای از بهائیت

 

 بر میگردد و به اسلام میگرود که با استدلالات بسیار ساده اما عمیق به اثبات

 

 حقانیت اسلام و بطالت بهائیت پرداخته و هر خواننده با بصیرت و غیر متعصبی

 

 را مقر و معترف به حقیقت کلام میکند و چه زیبا میگوبد اگر بهائیای شعار

 

 سر دادند که تحری حقیقت کنید و بدون غرض و تعصب تحقیق کنید چرا کسانی

 

 را که تحری حقیقت میکنند و بدون تعصب به حقیقت که بطلان بهائیت است

 

 پی میبرند ، ترد کرده و حتی از مراوده با خانواده محروم میکنند .

 

اگر این فرقه ادعا میکند که دین آزاد است بگزارد که افرادش بدون ترس و

 

اجبار به هر راهی که معتقدند پای بند باشند کتابهای صبحی را بدون غرض و

 

 تعصب مطالعه کنید تا و را و از حقیقس که برایتان مکشوف میشود بهائیت را

 

 بشناسید و اگر از فریب خوردگانید به حقیقت نائل آمده رستگار شوید .

 

پدران ، مادران ، جوانان و عزیزان بهائی :  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1385

 

برایتان " موفقیت " درراه یابی و "سلامت " درروح و جسم آرزو می کنم .

_ شما در هر سطحی از بهائیت که هستید مرا خوب می شناسید :

_ اگر در کلاسهای درس اخلاق شرکت کرده اید ، مرا در پست سرپرستی و

 تدریس کلاسهای یازدهم و دواردهم نواحی مختلف تهران ، بخصوص ناحیه پنج

 و دوازده دیده اید .

_  اگر در سطح بالاتری به کلاس درس نظر اجمالی آمده باشید ، آنجا نیز مرا

که از طرف لجنه تزیید معلومات امری به سرپرستی منصوب بوده ام ، دیده اید .

_ اگر از مبلغان سرشناس بهائی هستید که خیلی خوبتر و بیشتر مرا می شناسید ،

زیرا که سالها در جلسات شور مبلغین که از طرف لجنه نشر نفخات الله تاسیس شده

بود ، با هم نشست و برخاست و بحث و مشورت داشته ایم .

_ اگر بهائی علاقه مند به تبلیغی هستید ، حتما بارها به بیوت تبلیغی من مبتدی

 آورده و بعدها از من بخاطر ارشاد او سپاسگزاری کرده اید .

_ اگر صاحب تالیفی در بهائیت هستید ویاعلاقه به ادبیات ، ارتباط تشکیلاتی یا لجنه

 تزیید معلومات امری دارید ، حتما مرا در جلسات انجمن ادبی که اولین جلسه آن در

 شانزدهم تیر ماه سال 41 تشکیل شد ، دیده و در بحثهای این انجمن با من

 آشنا شده اید .

_ اگر شهرستانی هستید مرا خیلی خوب می شناسید . لا اقل بخاطر پذیرائیهای

گرم و صمیمانه که از من در شهرهائی چون یزد ، اصفهان ، کرمان ، رضائیه ،

 بم ، زاهدان ، بلاد خراسان ، خوزستان ، مازندزان ، دشت گرگان ، و غیره

بعمل آورده ، با من آشنا ئی داشته و بجهت ما موریتهای تبلیغیم بآن سامان مرا

 خوب می شناسید .

من :

 

                    ادیب مسعودی

مبلغ معروف و سرشناس جامعه بهائی ، همنشین و مباحث مبلغینی چون

 " عباس علوی " محمد علی فیضی " ، فنا ناپذیر ، اشرق خاوری ،

 و ...... اینک با شما سخن می گویم .

لابد می خواهید بپرسید که اگر تو "ادیب مسعودی " هستی ، پس چرا

" الله ابهی " نگفتی و چرا ما بندگان جمال اقدم را" احباء الله " و

" اماء الرحمن" نخواندی ؟ آری  من ادیب مسعودی همانکه محفل بارها

 از من با القاب "خادم برازنده " ، " نفس جلیل" ، ناشر  نفخات الله ، " یار موافق "

ودهها نظیر آن یاد کرده – که میتوانید نمونه هائی از آنرا در لابلای -همین

یاد داشت کوتاه ببینید – اکنون با شما مشفقانه بسخن نشسته و امیدوارم در

حاصل نهائی عقایدم که پس از رنجها و مشکلات طاقت فرسا فراهم آمده ،

بیندیشید !من با تمامی سوابق در خشان امری و با چهره ای سرشناس در

 میان بهائیان ایران اینک صریحا اعلام می کنم که :

" پشیمانم و بر گذشته خویش سخت متاسف " خاطرم از آنچه گذشته ،

 ملول است و :

-         از اینکه سالیانی درا از عمرم را بهائی بوده ام ،

-         از اینکه با سخن گویای تبلیغیم عده ای را اغواء کرده ام !

-         از اینکه بخاطر بهائیت  حقایق ارزنده ای در این جهان را زیر پا گذاشته ام                              پشیمانم .

و خوشحالم از اینکه سرانجام به چنین حقایق گرانبهائی ایمان آورده ام :

- که آخرین پیامبر خدا " حضرت محمد( صلی علیه و اله) است و جامه

رسالت پس از او ، بر قامت دیگری برازنده نیست .

- که کتاب خدا "قرآن کریم " تنها کتاب آسمانیست که پیروی آن

سعادت هردو جهان را بار مغان می آورد .

- که ولی خدا ، زاده پاک ائمه هدی "حضرت مهدی " (ع) است که

 دنیا چشم براه اوست تا جهان را پر از عدل و داد نماید .

و توای دوست عزیزی که این نوشته را میخوانی ، بخود آی و بیندیش که :

- چه چیز مرا دگرگون کرده ؟

- چه چیز مرا در هنگامه افول زندگی بر آن داشته تا براه دیگری گام نهم ؟

- چه چیز بمن قدرت داده تا تمامی خطرات این دگرگونی فکری را بر

خود پذیرا شوم ؟

آیا پول ، شهرت ، و یا مقام ؟

........ کدامیک ؟

من اگر در جستجوی مال و منال بودم ،

اگر در پی عنوان و مقام بودم ،

اگر خواهان شوکت و شکوه بودم ،

و خلا صه اگر هرچه می خواستم ،

بهائیت بخاطر خدمات ارزنده ام برایم فراهم میکرد !

اما من تشنه چیز دیگری بودم که "حقیقت " نام داشت . حقیقتی با

تمام شکوه و جلال .ابتدا گمانم چنان بود که بهائیت توان راهبری مرا

 خواهد داشت ، سالها مخلصانه زحمت کشیدم ، بعنوان "احساس وظیفه "

 تبلیغ بهائیت را بر عهده گرفتم ، شاهد گفتارم سپاسگزاریهای محفل است

 که بارها از زحمات من در مقام تقدیر بر آمده ، و لیکن روح کاوشگر من

 هیچگاه متوقف نمیشد  و هیچگاه به این تقدیر نامه ها دلخوش نبودم

 تا آنکه ، سرانجام شاهد مقصود را در آغوش گرفته و به منزلگه مقصود رسیدم .

اگر چه نمی خواهم در این مختصر سخن از دلائل بطلان بهائیت بمیان آورم ،

 زیرا که سخن فراوان دارم و خود نیازمند جزوه ها و کتابهای مستقل است ،

 اما ای شما که تا دیروز در بیوت تبلیغی من ، آنهنگام  که با صطلاح به تبلیغ امر الله مشغول بودم ، با اشاره تصدیق ، سر فرود می آوردید ،

شما ها که تا دیروز حتی شاهد بحثها و مجادله های من با مسلمانان آگاه در

 جلسات تبلیغی بودید ،

اگر دروغگو بودم که همه آن حرفها و تبلیغات باطل و یاوه است و شما چرا

آنروز م را تصدیق میکردید و از راههای دور برایم نامه مینوشتید و مرا

 رادمرد بزرگ عالم انسانی "ملاحسین ثانی " نجم ساطع آسمان هدایت "

 خادم صمیمی امر الله " خورشید اسمان حقیقت ، و صدها نظیر آن می خواندید ؟!

و اگر راستگویم که اینک باید به سخنم ، به پند پدرانه و پیام پیری جهان دیده ،

 گوش فرا دهید ......

میدانم که بزودی در ضیافات بشما دستور خواهند داد که نوشته "ادیب مسعودی "

 را نخوانید و سلام و کلام جایز نه ! اما همین توصیه شمارا که در اعماق

 روحتان ، گوهر حق جوئی نهفته است و شما را به تحری حقیقت وامیدارد ،

 برآن نخواهد داشت که تازه تحقیق و بررسی تان را آغاز کنید ؟

بیاد دارم که شروع راهیابی خودم از آنجا اغاز شد که در نشریه اخبار امری

 خواندم :

"اخیرا " ملاحظه شده است که در

 "بعضی نقاط نفوس ناراحتی "

"بعنوان تبلیغات اسلامی و غیره "

" ....... تحت عنوان تحقیق تقاضای "

" تشکیل مجالس مباحثه و غیره "

" می نمایند .... مسلم است که این "

" نفوس باغلب کتب و معارف امری "

" توجه نموده و اطلاعات کافی "

"از مندرجات کتب و رسائل مبارکه "

" حاصل کرده اند .... از محافل "

" مقدسه روحانیه محلیه شید –"

"الله ارکانهم تقاضا شده است "

" در این مورد دقیقا دقت و ..."

"از هرگونه مواجهه خودداری "

"فرمایند "

-         سال 1344 شمار ه 2، 3-

و من با خودم می اندیشم که چرا " با افراد مطلعی که به اغلب کتب و معارف

 امری توجه نموده و اطلاعات کافی از مندرجات ان حاصل کرده اند "

نباید تماس گرفت ؟!

مگر ایشان چه میگویند که می باید خود را از بحث و مناظره و یا مواجهه

 و رویاروئی با ایشان محروم کرد ؟

آیا اگر بهائیت برحق بود همانند اسلام نمی گفت :

" اقوال مختلف را بشنوید و بهترینش را برگزینید " اسلام که از زبان پیامبر ،

 در قرانش می خوانیم :

" من و پیروانم مردم را آگاهانه بحق می خوانیم "

در بررسی ها و پرس و جوهای بعدی این نکته روشنتر شد که این افراد

 بر معارف امری و اسلامی احاطه کامل داشته و در این مورد سخن محفل

کاملا صادق بوده است ، و سر انجام کاربدانجا کشید که حقانیت اسلام و بطلان

بهائیت همانند روشنائی آفتاب برایم آشکار گردید .

از کارهای دیگر محفل که هر وقت بیاد آن می افتم شدیدا" متعجب می شوم ،

 آنست که آنهنگامیکه تازه بهائی شده بودم ، محفل میکوشید که موقعیت اسلامی

 مرا مهم جلوه دهد و مرا را با ادانشمندان اسلامی برابر معرفی کند ،

 حتی خود نیز گاهی تحت تاثیر دستورات و القائات محفل چنین وانمود میکردم .

دیگر آنکه میگفت شکستگی پایم را بهانه قرارداده بگویم که مسلمانان بجهت

 تغییر روش و آئین مرا مضروب کرده بحدی که پایم آسیب دیده است ،

 غافل از آنکه پای من از دوران کودکی آسیب دیده بود !

بعد ها این سوالات همواره در ذهنم خلجان میکرد که راستی چرا بهائیت باین

 وسایل نا صحیح و غیر منطقی برای حق نشان دادن خود کوشش می کند ؟

چرا می کوشد بهائیان با افراد مطلع و آشنا بمعارف امری تماس نگیرند ؟

اینها زمینه شد تا یک تحقیق عمیق و همه جانبه را آغاز کنم ، بنحوی که میتوان

 گفت ، برگشت من از بهائیت پس از ایمان واقعی بخدا و استعانت از او

تنها و تنها یک علت داشت و آن اینکه کوشیدم تا متحری واقعی حقیقت باشم ،

کتابهای اصلی امرراجستجو کردم و بدقت و بدفعات خواندم ، بجزوه های زینتی

 و رنگ و روغن شده قناعت نمی کردم ، مراتب و عنایتی که در بهائیت داشتم ،

 هیچگاه نتوانستند مرا گول زده و همانند دیگران بفکر بهره برداریهای مادی

 بیندازد و از یاد خود و خدا غافل سازد ، ودر عین حال تماس با باافراد مطلع نیز

رویگردان نبودم ، و این چنین شد که سرانجام راه یافتم .

البته انسانها همه ، جز معصومان پاک و بزرگوار اسلام ، جایز و الخطایند ،

 اما راهیابی نیز ممکن است و من شرح اجمالی کارم را دادم تا تو دوست

 عزیز پیام پیری آگاه را دریافته باشی ، اما مادامیکه بخواهی فریب سخنان فریبنده

 مبلغین و گول ظواهر و عناوین تشکیلاتی و لجنات متعدد و ضیا فات و احتفالات و کنفرانسهای باغ تژه و.... را بخوری ، بدان که هیچگاه بفهوم واقع را نیافته ای !

راستی آیا تو خواننده عزیز ، هیچگاه نمی اندیشی که همانند پیروان هزارن

 فرقه ساختگی و برباطل ،که در گوشه و کنار دنیا بچشم میخورند ،

ممکن است تو هم در طریق نا صواب قدم گذاشته باشی ؟ تو هم از میلیونها

 انسانی باشی که خزف را بجای لعل خریده ، و گوهر را همچنان نا سفته

 درون صدف وانهاده اند ؟!

من بنام "پدر پیری " که گذران زمان گرد سپید بر چهره اش نشانده ،

 بنام آموز گاری روحانی که حتی در بهایتش نیز صادق بوده ،

        بنام مربی دلسوز ،

                            برای شما بهائیان عزیز نگرانم .

من نگران آنروزم که بفرموده قرآن کریم ، وقتی حقایق در جهان دیگر ،

 جلوی چشمتان هویدا شود ، و ببینید که انچه پیامبران راستین خدا گفته اند

 حق است ،

زبان برانید که :

رب ارجعونی لعلی اعمل صالحا فیماترکت

     خدایا مرا برگردان تا از نیکیها آنچه را که ترک کرده بودم انجام دهم .

اما دیگر دیر شده باشد و بشما بگویند :

"" کلا انها کلمه هو قائلها "" ،

"نه چنین است زیرا او فقط گوینده این سخنان است "

آری ، من از آینده برای شما هراسناکم و بیمدار .

بیائید پند  مبلغ پیرو یارعزیز و ناصح مشفقتان را بشنوید و سر از

 بارگاه گران  غفلت بردارید ..من بزودی شرح حال مفصل خود را

همراه بامدارک مثبته برای آگاهی همگان طبع و نشر خواهم کرد و

شاید تا آن زمان محفل بشما توصیه کرده باشد که این اوراق ناریه را مطالعه

 نکنید ، اما خوشحالم که اتمام حجت با شما کرده ام ودر پیشگاه عدل خدای بزرگ

 خواهم گفت که من سرانجام ، حقیقت اشکار شده برای خودم را در اختیار اینان

 گذاشتم و انان که بخود نیامدند ، هیچ عذری ندارند .

آری من " ادیب مسعودی "  بزرگ مبلغ جامعه بهائی ، اینک مسلمانم و

 ازاین بابت خدارا بسی شاکر و سپاسگزارم .

" خدای اسلام را قائلم "

" پیامبر اسلام را آخرین فرد از گروه پیام آوران خدا می دانم "،

" امامان عزیز ، ازعلی علیه السلام تا امام حسن عسکری علیه السلام ،

را بجان و دل معتقدم "،

"امامت ، حیات ، غیبت ، ظهور ، و دیگر خصوصیات فرزند بلافصل امام یازدهم

 حضرت محمد بن حسن عسکری علیه السلام ، را بجان و دل معتقدم "،

بابیت ، و بهائیت را دین ندانسته ، پیشوایانش را عاری از هر حقیقتی میدانم .

و این فریادی از تمامی ذرات وجود منست که در قالب اشعارم جلوه گر است:

هزار شکر که از قید درد و غم رستم

چو ذره بودم و بر افتاب پیوستم

بچاهسار ضلالت فتاده بودم زار

گرفت خضرره عشق از کرم دستم

طمع بریده ز دجال سرتان پلید

زجان بخدمت صاحب زمان کمر بستم

 

امیدم چنانست پرورگاری که فرموده:

ادعونی استجب لکم  بخوانیدم تا که جوابتان گویم .

و خداوندی که فرموده :

ان الله یغفرالذنوب جمیعا    خدای تمام گناهان را می بخشاید .

                                    مرا خواهد پذیرفت .

و منهم می کوشم تا در این چند روز مانده از عمر جبران گذشته ها کنم ،

 که خدای فرموده است :

لا تقنطو من رحمه الله از رحمت خدا مایوس نباشید .

اگر می خواهید سخن مرا حضورا نیز بشنوید ، در یکی از روز های مشخص

 شده در این نوشته ، هنگامیکه برای انبوهی از مردم این شهر سخن خواهم گفت

 ، سر افرازم نمائید .

ودر اینجا برای آندسته از بهائیان ساده دل که ممکن است بر اثر القائات محفل و

 تشکیلات بهائی ، از آمدن به این جلسات و خواندن نوشته های بعدی من

معذور شوند ، عرض می کنم که خلاصه سخن من در این مجالس و

محافل مشابه آن در جزوات و کتب بعدی همین است که در دوبیتی زیر

 آورده ام

المنه لله بره راست رسیدم

پیوند خود از مردم گمراه بریدم

از لطف خئاوندی با قوت ایمان

مردانه زهم پرده اوهام دریدم

مزید توفیق همگان

 

تهران

غلامعباس گودرزی " ادیب مسعودی "

هشتم بهمن ماه پنجاه و چهار  

 

حقوق بشری ها پسرم را شکنجه کردند  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1385

 

دلم چنان آتش گرفته که احساس می کنم لهیب آن به استخوانهایم رسیده است .جنایاتی که بر

 کودک بی گناهم ، تنها همدم و مونس تنهایی هایم  روا داشتند . برای همیشه روح و جانم

 را به آتش کشیده است .

سالهاست که در زندان روحم اسیر شده ام و تنها انگیزه زنده ماندنم اجرای عدالت و

مجازات کسانی است که با استفاده از حمایت هم پالکی هایشان ، آتش به زندگی دیگران می زنند .

من در سرزمینی بیگانه زندگی می کنم . بی پناهی مرا در دام بهائیان شیطان صفتی قرار داد

که ماهیت کثیف و غیر انسانی شان را در ماسک مهربانی و و انسان دوستی پنهان کرده

 بودند ، آنان  حیوانات انسان نمائی هستند که برای رسیدن به خواسته های پلیدشان حتی

 به کودکی خردسال هم رحم نمی کنند . و بی پناهی یک مادر و کودک را به هیچ  می گیرند .

 فریادم را به گوش انسانهای کره خاکی برسانید و بگوئید : جائی در همسایگی شما سرزمینی

 و جود دارد که در آنجا مادری دلشکسته ، بی صبرانه در انتظار اجرای عدالت و رسوائی

 عده ای بهائی انسان نما است .

((ن.ش)) زنی بهائی است که به خاطر شعارهای دروغین و فریبنده بهائیان در خارج ا

ز کشور جذب این فرقه ضاله شد اما پس از گذشت شش ماه زمانی که پی برد رئیس محفل بهائی

 در این مدت کودک دوساله اش را مورد آزار و اذیت قرار داده ، به خوی کثیف و حیوانی این

 مدعیان دروغین عدالت و حقوق بشر پی برد . وی چنین می گوید :

چگونه بهائی شدم

من با طفل بی گناهم که متولد اردیبهشت ماه 1362 می باشد ، در آتن پایتخت یونان ،

 زندگی می کردیم ، شوهرم در خارج از یونان کار می کرد ، سراغ ما را نمی گرفت

. بنابراین من مجبور بودم شبها به صورت غیر قانونی در یک رستوران کار کنم ...

 سال 1984 در آتن با دو دختر بهایی ایرانی و از طریق آنها با ((ش .منصوری )) و خانواده دیو

 صفت اما فرشته نمای او آشنا شدم . به قول انگلیسی ها مهربانی آنها آنقدر حقیقی می نمود که

باور کردنی نبود !

آن زمان من یک مادر تنها بودم ، با پسری کوچولو و نازنین ، بدون هیچ فامیل و آشنائی ، آنقدر

 فقیر و تنها بودم که از لباسهای کهنه  بچه دیگران برای پوشاندن فرزندم استفاده می کردم .

می دیدم که بهایی های دیگر با این خانواده چقدر محترمانه رفتار می کردند – احترامی که

 نسبت به یک رئیس جمهور  هم ندیده ام (جناب منصوری ) رئیس شورا ! و محفل ملی بهائی ها

 در آن بود . همسرش مهین دخت . پ اصا لتا شیرازی بود و خود را منصوری نامید .

 آنها سه دختر به اسامی رویا ، میترا ، ورزا داشتند و یک پسر به اسم شیوا که چند سال قبل

 در حادثه تصادف کشته شد .

من اصلا چیزی از معنای بهائیت نمی دانستم ، نمی دانستم که حسینعلی میرزا ملقب به بهاء الله

 تروریست و انسان نمای شیطان صفتی بود که خودش را خدای خدایان معرفی می کرد ولی

 آن موقع این حرف که (( همه ما برگهای یک درخت هستیم )) و یا این که سعدی گفته است

 که : ((بنی آدم اعضای یکدیگرند )) و چیزهای شبیه با این برای من که در سنین بیست

 سالگی بودم ، بسیار فریبنده بود فکرمی کردم بهائی بودن یعنی به همه دینهای الهی

 احترام گذاشتن به من نگفتند که بهائیت تمام دینها رامنسوخ می داند 12 اکتبر 1948به

 این تشکیلات که بعدها فهمیدم فوق العاده سری است واردشدم

 شروع شکنجه های شیطانی

 پسرم کودکی فوق العاده سالم آرام وقوی بنیه بودتا ان موقع که حدودا دوسال داشت از

 شیر خودم اورا تغذیه میکردم من وپسرم در اتاق محقری که در واقع یک استودیو بو

د زندگی می کردیم زندگی بسیار مشکلی داشتیم ولی خوشحال بودم که صحیح وسالم هستیم

 بعد از پیوستن به فرقه شیطانی بهائیت تنها چیزی که همسر منصوری اصرار داشت

 بداند این بود که شبها هنگامی که من برای رفتن سرکار از منزل خارج می شوم

 چه کسی نزد فرزندم می ماند اویک روز که کارم تعطیل بود مرا برای شام دعوت کرد

 وپس از شام از من خواست از انجا که دیر وقت است با فرزندم همان جا بخوابم انقدر

 اصرار کردند تا قبول کردم مهین محل خوابیدن ما را در کنار دخترش رویا ودر اتاق او

 قرار داد به محض انکه خواستیم بخوابیم مهین در را باز کرد واز من خواست پسرم رابه

او بدهم با خود فکر کردم که این زن نازنین می داند تمام هفته کار می کنم وخسته می شوم

 می خواهد امشب کمی راحت بخوابم واستراحت کنم مهین پسرم را که ارام بود

 اندکی بعد با خود برد ناگهان صدای گریه فرزندم را شنیدم که از اپارتمان روبروئی

می امد منصوری یک اپارتمان دیگر هم داشت که مقابل این اپارتمان بود کمی بعد صدای

 گریه قطع شد بعد از حدود دو ساعت مهین بچه را اورد وبه من پس داد انها نقش خود را

 ماهرانه بازی می کردند که اصلابه ذهنم خطور نمی کردنیت بدی داشته باشند من که در یک

خانواده ساده وپاک اذربایجانی ودر محیطی کاملاامن ومذهبی بزرگ شده ام واز چنین چیزهائی

 بی خبربودم بعدا فهمیدم که فرزند دلبندم ان شب لعنتی از سوی ش منصوری مورد تجاوز قرار

 گرفته است

 ماهیت کثیف ش منصوری به چیست ؟

او ادم کثیفی است که قبل از انقلاب در خرمشهر به یک کودک تجاوز کرد وان بچه

 در بیمارستان بستری شد منصوری را  به زندان انداخته اند اما با نفوذی که بهائی ها

 قبل از انقلاب در دستگاه حاکمه داشتند او را از زندان ازاد ساختند وبرای نجات وی

 ازانتقام گیری به یونان فراری اش دادند او بچه های معصوم وبی گناه زیادی را به

 همین شکل مورد شکنجه قرار داده است همه بهائی ها حتی مرکز بهائیت بیت العدل اعظم

 در اسرائیل ازاین اعمال وحشیانه اطلاع کامل دارند وان را مخفی می کنند نه انها ونه

هیچ بهائی دیگر در در مورد منصوری به من هشدار نداد چرا که انها حق امر به معروف ونهی

 ازمنکر ندارند در کتاب نظر اجمالی <صفحه 86تکثیر دوم > میرزا بها می گوید حق اعتراض

 وچون چرا وامر به معروف ونهی از منکر از اشخاص نسبت به اعمال دیگران سلب شده

 وفقط محافل روحانی یا بیوست عدل حق حاکمیت بر نفوس داشته ومربی ومراقب اشخاص

 هستند شایدهم  می خواستندمن از خطر منصوری مطلع نشوم تا از این شیطان کثیف با فرزند

من مشغول باشد وبه کودکان انها دست درازی نکند این شیطان خبیث ان چنان نقش خود را

 ماهرانه بازی می کرد که کمتر کسی می توانست به دروغ بودن ادعاهایش پی ببرد

 همین طور که وسط اتاق نشسته بود ناگهان بلند می شد می ایستاد وبه خودش حرکتی می داد

 وگفت شما یک بوی معطر بهشتی را احساس نکردید؟وبعدها فهمیدم که همین ادم در اتن به

 غیر از کودک من به دو کودک دیگر نیز تجاوز کرده است ولی انها بزرگتر بودند ومی توانستند

 هر اتفاقی می افتد به پدر ومادر شان بگویند تا از تکرار انها جلوگیری شود .

ادامه شکنجه ها

 یک روز قرار بود برای کار مهمی از خانه خارج شوم رزا به عنوان این که  پسرم تنهاست به

 خانه ام امد پس از خروج از منزل وطی مسافتی متوجه شدم که تاریخ را اشتباه کرده ام وباید روز

 دیگری برای انجام ان کار بروم  در برگشت وقتی به مقابل خانه که رسیدم دیدیم مهین و رزا

 دارند اطراف را نگاه می کنند . آنها وقتی مرا دیدند دستپاچه شدند ، مهین گفت : کلید خانه خود را

 جا گذاشته ایم و آمده ایم اینجا تا کلید رزا را بگیریم اما منصوری رفته منزل شما تا ازدستشوئی

 استفاده کند . آنها مدتی مرا جلوی در ساختمان معطل نگه داشتند ، بعد هم ((رزا)) با انگشت هایش

 ضربات کوتاهی به در زد و شهاب منصوری بیرون آمد بیرون آمد و بدون اینکه به من توجهی کند

 فورا از محل دور شد وقتی وارد اتاق شدم دیدم پسرم در گوشه تخت افتاده و صورتش سفید شده است .

بعد از روز دیگر خانواده منصوری را در خانه خود ندیدم چرا که رزا توانسته بود کلید یدک

 مرا بدزدد و شبها که من بی خبر از همه جا سرکار بودم ، منصوری به منزل ما می آمد و کودکم

 را مورد آزار قرار می داد .

از خواب غفلت بیدار شدم وضع کودک دلبندم عادی نبود رنگ و رویش زرد شده بود ، و

 هیچوقت نمی خندید ، رشدش متوقف شده ، چیزی نمی خورد شبیه بچه های عقب مانده شده بود

 همیشه نا آرام بود وحرکات و رفتار غیر عادی داشت ، نمی توانست یکجا بند شود .

فرزندم تا پنج سالگی حرف نزد عصب بینای اش صدمه دید و یک چشمش کور شد ،

 سیستم اعصابش به هم ریخت و صورتش کج شد ، همه اینها نتیجه اعمال وحشیانه منصوری بود .

آخرین باری که به خانه منصوری هارفتم بعد از نهار مهین برای من چای آورد و بعد

 هم جداگانه برای بقیه در یک سینی چای آورد ! آن روز منصوری اصرار کرد به

شهر بازی برویم او وزنش گفتند که از پسر من مراقبت می کنند . با دخترها و پسر خانواده

 منصوری به شهربازی رفتیم در حالی که من سرگیجه گرفته بودم و پاهایم روی زمین بند نبود

، احساس سبکی میکردم ، همانجا بود که ((رویا )) دختر بزرگ منصوری در یک فرصتی مناسب

یواشکی در گوش من گفت : (( باید به خانه برگردی و بچه ات را با خود ببری )) اما ((رزا)) و

 ((میترا )) و(( شیوا )) با خنده و شوخی تا ساعت 11 شب مرا نگه داشتند .

وقتی به خانه منصوری بازگشتیم از داخل راهرو صدای جیغ های وحشتناک پسرم به گوش

 می رسید بچه های او به سرعت دویدند و با اینکه کلید داشتند ، در زدند . ناگهان جیغ های

 پسر قطع شد درکه باز شد فرزندم را در بغل شهاب دیدم . صورتش پف کرده و قرمز شده بود .

 منصوری گفت که داشت کهنه او را عوض می کرد ناگهان ابرهای غفلت از جلو چشمانم کنار

 رفتند . دیگر همه چیز را فهمیده بودم . بر سر منصوری فریاد زدم : (( با بچه من چکار کردی ))

ناگهان دیدم نگاههای مهربان آنها تغییر کرد و در برابر من جبهه گرفتند . احساس کردم اگر تندروی

 کنم ممکن است مرا بکشند ، با بهایی بازی های خود همه چیز را رفع رجوع کنند و بعد هم برای

 همیشه از پسرم برای مقاصد شوم خود استفاده کنند .

دردیکه د ر دلم پیچید مانند آتش بود ، مثل اینکه آتش قورت داده باشم ، فوری آن خانه لعنتی

 را ترک کردم ، سوا ر تاکسی شدم وبا بچه ستم کشیده ام به کنار دریا رفتم ، گریان و زوزه کشان

 عمیق ترین درد ممکن در دنیا را با خود داشتم هیچ چیز نمی دیدم ، یعنی نمی توانستم ببینم معنای

 همه چیز را فهمیده بودم ، همه حیله هاو مکرها را و آن نمایش های مسخره را .

می خواستم به زندگی هردو نفرمان خاتمه بدهم تصمیم گرفتم اول بچه بیگناهم را زیر آب

 خفه کنم و بعد هم خودم را بکشم اما وقتی به چشمان معصومش نگاه کردم که ا ز یک ظلم بزرگ

 با من سخن می گفت ، پشیمان شدم .

می خواستم با پلیس تماس بگیرم و همه چیز را برای آنها بگویم اما دیدم هیچ چیز را

 نمی توانم بخاطر بیاورم . حافظه ام از دست رفته بود .

دو سه شب بعد ، در آپارتمانم باز شد پرسیدم کیست ؟ کلید از در کشیده شد وبعد هم صدای پائی

 آمد که با عجله از ساختمان خارج می شد . به سرعت بیرون رفتم منصوری را دیدم که با

 مهین سوار ماشین شدند  و به سرعت از آنجا رفتند می خواستم از ترس خون استفراغ کنم

، خانه ام را عوض کردم و خودم را از همه بهائی ها مخفی ساختم .

چند سال زندگی اسف باری را گذراندم تا اینکه در سال 1998 حافظه ام بازگشت و

 شروع به جمع آوری اطلاعات کردم .

با بهائی های دیگر تماس گرفتم و جریان خود را برای آنها گفتم برای مدتی اطراف

 منصوری خالی شد ضمن جمع آوری اطلا عات فهمیدم که منصوری به پسر فردی بنام پ . ج

 که الان در استرا لیا زندگی می کند ، تجاوز کرده است با او تلفنی صحبت کردم .

 ماجرای شکنجه شدن پسرش را برایم تشریح کرد و افزود که همان روز به منزل منصوری

 رفته و او را کتک مفصلی زده است . هم او بود که به من گفت منصوری  در سال 1354

 در خرمشهر به یک پسر بچه تجاوز کرد و بخاطر آن به زندان افتاده  اما با دخالت ولی الله ندیمی –

 رئیس وقت محفل بهائی های ایران – از زندان آزاد شد و به آتن فرار کرد . البته من با

 ولی الله ندیمی که در استرالیا بود تلفنی صحبت کردم . با ((رزا )) هم تلفنی صحبت کرده ام و صدای

آنها ضبط کرده ام مدارک مستندی برای اثبات ادعا هایم هستند . از یک خانم بهائی هم نامه ای

 دارم که نشان می دهد فرزندش طعمه منصوری بود ، حتی بعد ها فهمیدم که این مرد کثیف به

 پسر همسایه شان در آتن هم تجاوز کرده و پدر و مادر ان پسر خواسته اند او را بکشند که زندگی اش

 را همانطور رها کرده وبا خانواده اش به کانادا گریخت مطمئن هستم که اگر در روزنامه ها عکس

 او را چاپ کنند خیلی ها از او شکایت خواهن کرد البته مرکز بهائیت همیشه به انها کمک کرده تا

 محل اقامت خود را تغییر دهند و.....

پاسخ بیت العدل !

نامه ای برای مرکز بهائی ها در اسرائیل معروف به سازمان به اصطلاح بیت العدل اعظم

 (( خانه عدل جهانی )) – فرستادم و ماجرا را برایشان شرح دادم .

آنها در جواب نامه من تنها به یک اظهار تاسف اکتفا کردند ، اسم این جنایت بزرگ را

سوء رفتار گذاشتند و با وقاحت و بی شرمی تمام اتفاق مذکور را نشانه محبت خداوند

بهائی ها (( میزا حسینعلی )) نسبت به من دانستند:

متن جوابیه بیت العدل اعظم به شرح زیر است :

دوست عزیز بهائی ! موسسه جهانی عدالت بوسیله فاکس شما در تاریخ 23 فوریه 1998

 از درد بزرگی که شما تجربه کرده اید غمگین شده و از ما خواست که همدردی و عشق خودمان

 را به شما ابلاغ کنیم . از محفل محلی بهائیت کانادا درخواست شده که این اخرین نمونه از

 سوء رفتار اقای (( ش)) منصوری را مورد بررسی قرار دهد همچنین از محفل ملی

 بهائیت سوئیس نیز درخواست شده تا کسی را مامور تماس و ارتباط با شما کند .....

شما توفیق پیدا کرده اید که چشم خودتان را به آنچه که مهمترین مقطع روشن در

 زندگی تان است بدوزید به این دلیل امتیاز نا محدود معرفت تجلی خدا امروز به شما اعطا شده است

 و آن مطمئنا نشانه محبت خدا به شماست که چنین اتفاقاتی برای شما رخ داده است ....

موسسه عدالت جهانی شما و پسرتان را دعا می کند شاید خدا از بالا اورا مراقبت کند و براو درود فرستد .

                                                    با عشق و درود بهاءالله

                                                  سوزان آدریانی – بخش دبیر خانه

                                                   چشم به راه عدالت

تصمیم گرفتم از هر راه ممکن عدالت را اجرا کنم . محل اقامتم را به کشور سوئیس تغییر داده

 بودم با پلیس آنجا تماس گرفتم و شکایت کردم اما فایده ای نداشت . در یونان هم که بودم یکبار

 به پلیس شکایت کردم اما فریادم به جائی نرسید در نهایت به دادگستری تهران شکایت کردم و

 از طریق یک وکیل  ایرانی که وکالت مرا به طور رایگان پذیرفت اقامه دعوی کردم و امید وارم

 از طریق عدالت اسلامی بتوانم عاملان نابودی پسرم را به مجازات برسانم . جگر گوشه ام که

 سالهاست از من جدا شده ودر شهر دیگری در کشور سوئیس زندگی می کند قربانی جنایت

 حامیان دروغین حقوق بشر است آنها یکه از بشریت بوی نبرده اند و با آدم نمائی های خود

 فرصت پیدا می کنند تا به جنایات ادامه دهند .

   1      2      3    >>