برایتان " موفقیت " درراه یابی و "سلامت " درروح و جسم آرزو می کنم .
_ شما در هر سطحی از بهائیت که هستید مرا خوب می شناسید :
_ اگر در کلاسهای درس اخلاق شرکت کرده اید ، مرا در پست سرپرستی و
تدریس کلاسهای یازدهم و دواردهم نواحی مختلف تهران ، بخصوص ناحیه پنج
و دوازده دیده اید .
_ اگر در سطح بالاتری به کلاس درس نظر اجمالی آمده باشید ، آنجا نیز مرا
که از طرف لجنه تزیید معلومات امری به سرپرستی منصوب بوده ام ، دیده اید .
_ اگر از مبلغان سرشناس بهائی هستید که خیلی خوبتر و بیشتر مرا می شناسید ،
زیرا که سالها در جلسات شور مبلغین که از طرف لجنه نشر نفخات الله تاسیس شده
بود ، با هم نشست و برخاست و بحث و مشورت داشته ایم .
_ اگر بهائی علاقه مند به تبلیغی هستید ، حتما بارها به بیوت تبلیغی من مبتدی
آورده و بعدها از من بخاطر ارشاد او سپاسگزاری کرده اید .
_ اگر صاحب تالیفی در بهائیت هستید ویاعلاقه به ادبیات ، ارتباط تشکیلاتی یا لجنه
تزیید معلومات امری دارید ، حتما مرا در جلسات انجمن ادبی که اولین جلسه آن در
شانزدهم تیر ماه سال 41 تشکیل شد ، دیده و در بحثهای این انجمن با من
آشنا شده اید .
_ اگر شهرستانی هستید مرا خیلی خوب می شناسید . لا اقل بخاطر پذیرائیهای
گرم و صمیمانه که از من در شهرهائی چون یزد ، اصفهان ، کرمان ، رضائیه ،
بم ، زاهدان ، بلاد خراسان ، خوزستان ، مازندزان ، دشت گرگان ، و غیره
بعمل آورده ، با من آشنا ئی داشته و بجهت ما موریتهای تبلیغیم بآن سامان مرا
خوب می شناسید .
من :
ادیب مسعودی
مبلغ معروف و سرشناس جامعه بهائی ، همنشین و مباحث مبلغینی چون
" عباس علوی " محمد علی فیضی " ، فنا ناپذیر ، اشرق خاوری ،
و ...... اینک با شما سخن می گویم .
لابد می خواهید بپرسید که اگر تو "ادیب مسعودی " هستی ، پس چرا
" الله ابهی " نگفتی و چرا ما بندگان جمال اقدم را" احباء الله " و
" اماء الرحمن" نخواندی ؟ آری من ادیب مسعودی همانکه محفل بارها
از من با القاب "خادم برازنده " ، " نفس جلیل" ، ناشر نفخات الله ، " یار موافق "
ودهها نظیر آن یاد کرده – که میتوانید نمونه هائی از آنرا در لابلای -همین
یاد داشت کوتاه ببینید – اکنون با شما مشفقانه بسخن نشسته و امیدوارم در
حاصل نهائی عقایدم که پس از رنجها و مشکلات طاقت فرسا فراهم آمده ،
بیندیشید !من با تمامی سوابق در خشان امری و با چهره ای سرشناس در
میان بهائیان ایران اینک صریحا اعلام می کنم که :
" پشیمانم و بر گذشته خویش سخت متاسف " خاطرم از آنچه گذشته ،
ملول است و :
- از اینکه سالیانی درا از عمرم را بهائی بوده ام ،
- از اینکه با سخن گویای تبلیغیم عده ای را اغواء کرده ام !
- از اینکه بخاطر بهائیت حقایق ارزنده ای در این جهان را زیر پا گذاشته ام پشیمانم .
و خوشحالم از اینکه سرانجام به چنین حقایق گرانبهائی ایمان آورده ام :
- که آخرین پیامبر خدا " حضرت محمد( صلی علیه و اله) است و جامه
رسالت پس از او ، بر قامت دیگری برازنده نیست .
- که کتاب خدا "قرآن کریم " تنها کتاب آسمانیست که پیروی آن
سعادت هردو جهان را بار مغان می آورد .
- که ولی خدا ، زاده پاک ائمه هدی "حضرت مهدی " (ع) است که
دنیا چشم براه اوست تا جهان را پر از عدل و داد نماید .
و توای دوست عزیزی که این نوشته را میخوانی ، بخود آی و بیندیش که :
- چه چیز مرا دگرگون کرده ؟
- چه چیز مرا در هنگامه افول زندگی بر آن داشته تا براه دیگری گام نهم ؟
- چه چیز بمن قدرت داده تا تمامی خطرات این دگرگونی فکری را بر
خود پذیرا شوم ؟
آیا پول ، شهرت ، و یا مقام ؟
........ کدامیک ؟
من اگر در جستجوی مال و منال بودم ،
اگر در پی عنوان و مقام بودم ،
اگر خواهان شوکت و شکوه بودم ،
و خلا صه اگر هرچه می خواستم ،
بهائیت بخاطر خدمات ارزنده ام برایم فراهم میکرد !
اما من تشنه چیز دیگری بودم که "حقیقت " نام داشت . حقیقتی با
تمام شکوه و جلال .ابتدا گمانم چنان بود که بهائیت توان راهبری مرا
خواهد داشت ، سالها مخلصانه زحمت کشیدم ، بعنوان "احساس وظیفه "
تبلیغ بهائیت را بر عهده گرفتم ، شاهد گفتارم سپاسگزاریهای محفل است
که بارها از زحمات من در مقام تقدیر بر آمده ، و لیکن روح کاوشگر من
هیچگاه متوقف نمیشد و هیچگاه به این تقدیر نامه ها دلخوش نبودم
تا آنکه ، سرانجام شاهد مقصود را در آغوش گرفته و به منزلگه مقصود رسیدم .
اگر چه نمی خواهم در این مختصر سخن از دلائل بطلان بهائیت بمیان آورم ،
زیرا که سخن فراوان دارم و خود نیازمند جزوه ها و کتابهای مستقل است ،
اما ای شما که تا دیروز در بیوت تبلیغی من ، آنهنگام که با صطلاح به تبلیغ امر الله مشغول بودم ، با اشاره تصدیق ، سر فرود می آوردید ،
شما ها که تا دیروز حتی شاهد بحثها و مجادله های من با مسلمانان آگاه در
جلسات تبلیغی بودید ،
اگر دروغگو بودم که همه آن حرفها و تبلیغات باطل و یاوه است و شما چرا
آنروز م را تصدیق میکردید و از راههای دور برایم نامه مینوشتید و مرا
رادمرد بزرگ عالم انسانی "ملاحسین ثانی " نجم ساطع آسمان هدایت "
خادم صمیمی امر الله " خورشید اسمان حقیقت ، و صدها نظیر آن می خواندید ؟!
و اگر راستگویم که اینک باید به سخنم ، به پند پدرانه و پیام پیری جهان دیده ،
گوش فرا دهید ......
میدانم که بزودی در ضیافات بشما دستور خواهند داد که نوشته "ادیب مسعودی "
را نخوانید و سلام و کلام جایز نه ! اما همین توصیه شمارا که در اعماق
روحتان ، گوهر حق جوئی نهفته است و شما را به تحری حقیقت وامیدارد ،
برآن نخواهد داشت که تازه تحقیق و بررسی تان را آغاز کنید ؟
بیاد دارم که شروع راهیابی خودم از آنجا اغاز شد که در نشریه اخبار امری
خواندم :
"اخیرا " ملاحظه شده است که در
"بعضی نقاط نفوس ناراحتی "
"بعنوان تبلیغات اسلامی و غیره "
" ....... تحت عنوان تحقیق تقاضای "
" تشکیل مجالس مباحثه و غیره "
" می نمایند .... مسلم است که این "
" نفوس باغلب کتب و معارف امری "
" توجه نموده و اطلاعات کافی "
"از مندرجات کتب و رسائل مبارکه "
" حاصل کرده اند .... از محافل "
" مقدسه روحانیه محلیه شید –"
"الله ارکانهم تقاضا شده است "
" در این مورد دقیقا دقت و ..."
"از هرگونه مواجهه خودداری "
"فرمایند "
- سال 1344 شمار ه 2، 3-
و من با خودم می اندیشم که چرا " با افراد مطلعی که به اغلب کتب و معارف
امری توجه نموده و اطلاعات کافی از مندرجات ان حاصل کرده اند "
نباید تماس گرفت ؟!
مگر ایشان چه میگویند که می باید خود را از بحث و مناظره و یا مواجهه
و رویاروئی با ایشان محروم کرد ؟
آیا اگر بهائیت برحق بود همانند اسلام نمی گفت :
" اقوال مختلف را بشنوید و بهترینش را برگزینید " اسلام که از زبان پیامبر ،
در قرانش می خوانیم :
" من و پیروانم مردم را آگاهانه بحق می خوانیم "
در بررسی ها و پرس و جوهای بعدی این نکته روشنتر شد که این افراد
بر معارف امری و اسلامی احاطه کامل داشته و در این مورد سخن محفل
کاملا صادق بوده است ، و سر انجام کاربدانجا کشید که حقانیت اسلام و بطلان
بهائیت همانند روشنائی آفتاب برایم آشکار گردید .
از کارهای دیگر محفل که هر وقت بیاد آن می افتم شدیدا" متعجب می شوم ،
آنست که آنهنگامیکه تازه بهائی شده بودم ، محفل میکوشید که موقعیت اسلامی
مرا مهم جلوه دهد و مرا را با ادانشمندان اسلامی برابر معرفی کند ،
حتی خود نیز گاهی تحت تاثیر دستورات و القائات محفل چنین وانمود میکردم .
دیگر آنکه میگفت شکستگی پایم را بهانه قرارداده بگویم که مسلمانان بجهت
تغییر روش و آئین مرا مضروب کرده بحدی که پایم آسیب دیده است ،
غافل از آنکه پای من از دوران کودکی آسیب دیده بود !
بعد ها این سوالات همواره در ذهنم خلجان میکرد که راستی چرا بهائیت باین
وسایل نا صحیح و غیر منطقی برای حق نشان دادن خود کوشش می کند ؟
چرا می کوشد بهائیان با افراد مطلع و آشنا بمعارف امری تماس نگیرند ؟
اینها زمینه شد تا یک تحقیق عمیق و همه جانبه را آغاز کنم ، بنحوی که میتوان
گفت ، برگشت من از بهائیت پس از ایمان واقعی بخدا و استعانت از او
تنها و تنها یک علت داشت و آن اینکه کوشیدم تا متحری واقعی حقیقت باشم ،
کتابهای اصلی امرراجستجو کردم و بدقت و بدفعات خواندم ، بجزوه های زینتی
و رنگ و روغن شده قناعت نمی کردم ، مراتب و عنایتی که در بهائیت داشتم ،
هیچگاه نتوانستند مرا گول زده و همانند دیگران بفکر بهره برداریهای مادی
بیندازد و از یاد خود و خدا غافل سازد ، ودر عین حال تماس با باافراد مطلع نیز
رویگردان نبودم ، و این چنین شد که سرانجام راه یافتم .
البته انسانها همه ، جز معصومان پاک و بزرگوار اسلام ، جایز و الخطایند ،
اما راهیابی نیز ممکن است و من شرح اجمالی کارم را دادم تا تو دوست
عزیز پیام پیری آگاه را دریافته باشی ، اما مادامیکه بخواهی فریب سخنان فریبنده
مبلغین و گول ظواهر و عناوین تشکیلاتی و لجنات متعدد و ضیا فات و احتفالات و کنفرانسهای باغ تژه و.... را بخوری ، بدان که هیچگاه بفهوم واقع را نیافته ای !
راستی آیا تو خواننده عزیز ، هیچگاه نمی اندیشی که همانند پیروان هزارن
فرقه ساختگی و برباطل ،که در گوشه و کنار دنیا بچشم میخورند ،
ممکن است تو هم در طریق نا صواب قدم گذاشته باشی ؟ تو هم از میلیونها
انسانی باشی که خزف را بجای لعل خریده ، و گوهر را همچنان نا سفته
درون صدف وانهاده اند ؟!
من بنام "پدر پیری " که گذران زمان گرد سپید بر چهره اش نشانده ،
بنام آموز گاری روحانی که حتی در بهایتش نیز صادق بوده ،
بنام مربی دلسوز ،
برای شما بهائیان عزیز نگرانم .
من نگران آنروزم که بفرموده قرآن کریم ، وقتی حقایق در جهان دیگر ،
جلوی چشمتان هویدا شود ، و ببینید که انچه پیامبران راستین خدا گفته اند
حق است ،
زبان برانید که :
رب ارجعونی لعلی اعمل صالحا فیماترکت
خدایا مرا برگردان تا از نیکیها آنچه را که ترک کرده بودم انجام دهم .
اما دیگر دیر شده باشد و بشما بگویند :
"" کلا انها کلمه هو قائلها "" ،
"نه چنین است زیرا او فقط گوینده این سخنان است "
آری ، من از آینده برای شما هراسناکم و بیمدار .
بیائید پند مبلغ پیرو یارعزیز و ناصح مشفقتان را بشنوید و سر از
بارگاه گران غفلت بردارید ..من بزودی شرح حال مفصل خود را
همراه بامدارک مثبته برای آگاهی همگان طبع و نشر خواهم کرد و
شاید تا آن زمان محفل بشما توصیه کرده باشد که این اوراق ناریه را مطالعه
نکنید ، اما خوشحالم که اتمام حجت با شما کرده ام ودر پیشگاه عدل خدای بزرگ
خواهم گفت که من سرانجام ، حقیقت اشکار شده برای خودم را در اختیار اینان
گذاشتم و انان که بخود نیامدند ، هیچ عذری ندارند .
آری من " ادیب مسعودی " بزرگ مبلغ جامعه بهائی ، اینک مسلمانم و
ازاین بابت خدارا بسی شاکر و سپاسگزارم .
" خدای اسلام را قائلم "
" پیامبر اسلام را آخرین فرد از گروه پیام آوران خدا می دانم "،
" امامان عزیز ، ازعلی علیه السلام تا امام حسن عسکری علیه السلام ،
را بجان و دل معتقدم "،
"امامت ، حیات ، غیبت ، ظهور ، و دیگر خصوصیات فرزند بلافصل امام یازدهم
حضرت محمد بن حسن عسکری علیه السلام ، را بجان و دل معتقدم "،
بابیت ، و بهائیت را دین ندانسته ، پیشوایانش را عاری از هر حقیقتی میدانم .
و این فریادی از تمامی ذرات وجود منست که در قالب اشعارم جلوه گر است:
هزار شکر که از قید درد و غم رستم
چو ذره بودم و بر افتاب پیوستم
بچاهسار ضلالت فتاده بودم زار
گرفت خضرره عشق از کرم دستم
طمع بریده ز دجال سرتان پلید
زجان بخدمت صاحب زمان کمر بستم
امیدم چنانست پرورگاری که فرموده:
ادعونی استجب لکم بخوانیدم تا که جوابتان گویم .
و خداوندی که فرموده :
ان الله یغفرالذنوب جمیعا خدای تمام گناهان را می بخشاید .
مرا خواهد پذیرفت .
و منهم می کوشم تا در این چند روز مانده از عمر جبران گذشته ها کنم ،
که خدای فرموده است :
لا تقنطو من رحمه الله از رحمت خدا مایوس نباشید .
اگر می خواهید سخن مرا حضورا نیز بشنوید ، در یکی از روز های مشخص
شده در این نوشته ، هنگامیکه برای انبوهی از مردم این شهر سخن خواهم گفت
، سر افرازم نمائید .
ودر اینجا برای آندسته از بهائیان ساده دل که ممکن است بر اثر القائات محفل و
تشکیلات بهائی ، از آمدن به این جلسات و خواندن نوشته های بعدی من
معذور شوند ، عرض می کنم که خلاصه سخن من در این مجالس و
محافل مشابه آن در جزوات و کتب بعدی همین است که در دوبیتی زیر
آورده ام
المنه لله بره راست رسیدم
پیوند خود از مردم گمراه بریدم
از لطف خئاوندی با قوت ایمان
مردانه زهم پرده اوهام دریدم
مزید توفیق همگان
تهران
غلامعباس گودرزی " ادیب مسعودی "
هشتم بهمن ماه پنجاه و چهار